Soukoku

پارت ۲۴
ویو چویا
"از خواب بیدار شدم و دیدم بغل دازایم عصبی شدم و خودمو از بغلش ازاد کردم میخواستم از روی تخت بلند شدم که پای درد گرفتم و با زانو خودم زمین زانوم خونی شد و گریه میکردم که دازای بیدار شد و اومد پیشم میخواست کمکم کنه تا بلند شم اما هولش دادم"
چویا: ولم کن برو بیرون
"دازای به حرف چویا گوش نداد بلندش کرد گذاشتش روی تخت و زانوشو باند پیچی کرد"
دازای: چرا انقدر خودتو زخمی میکنی؟
چویا:*همچنان در حال گریه کردن*
دازای: چویا رو بغل کرد اما چویا حرکتی نکرد
دازای: چویا متاسفم میدونم نباید سرت داد میزدم
چویا:..........
دازای: چویا لطفا یه چیزی بگو دارم اذییت میشم
چویا:.......
دازای: چرا پات زخمی بود؟
چویا: عصبی شدم اومدم تو اتاق از حرصم زدم عطرمو شکوندم حواسم نبود پام رفت توی شیشه افتادمو بیهوش شدم "
دازای: زمانی که خواب بودی تو خواب داشتی گریه میکردی خواب بد دیدی؟
چویا: خواب.. هق... مامانم دیدم... هق
دازای: خب مامانت چی شده؟
چویا: مامانم... هق... زمانی که.... هق.... دو سالم بود..... هق..... مرد
"دازای ناراحت شد و بغلش کرد و چویا هم توی بغلش گریه کرد"
"بعد از چند دقیقه چویا اروم شد و از بغل دازای اومد بیرون"
دازای: چویا اگه میخوای میتونی بری به مهمونیه چای
چویا: مطمئنی؟
دازای: اوهوم
چویا: اما گفتی که اون ادم بدیه
دازای: اره اما ازت میخوام مراقب خودت باشی
چویا: باشه
دیدگاه ها (۵)

فقط قیافه اکوتاگاوا 😁😂

بنده خدا دازای 😂😂

فقط قیافه هاشون 😂😂

Soukoku

ریسس مافیای عاشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط